۴۸ مطلب با موضوع «دل نوشت...» ثبت شده است

بی خیاله دنیا ...


اصلا بیخیاله این گرمی هوا .به من چه که آقوی همساده اجاره نشین است . یا آن دیگری پول ندارد برای دخترش عروسک بخرد . مگر اهمیتی دارد که ریه ها پر شود از خاک ?اصلا زمین بیاید جای آسمان یا آسمان جای زمین . اصلا تابستان یک شبه بشود پاییز . یا که نه . یک اتفاق بزرگتر : دریاها بشوند کویر . کویر بشود جنگل . جنگل بشود کوه . کوه صحرا . صحرا ...

مگر اهمیتی دارد ?

اصلا کل زمین بشود یک کشور یا نه یک شهر شایدهم کوچکتر بشود حیاط کوچک خانه ...مگر اهمیتی دارد ?


ظاهرا اهمیتی ندارد . حداقل برای بعضی ها . بعضی های نان به نرخ روز خور شاید .


ولی بین همین شبه انسان ها همین حیوانات بی دم و سم بعضی های دیگر عجیب انسان اند . بعضی هایی که از نفس آنهاست که هنوز پرنده میخواند و گل میروید و زندگی می دود .

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
elahe hosseinzade

#روشنفکری

چند سال پیش اون وقتا که هنوز تلگرام و اینستا مد نشده بود اونوقتا که کسی نمیدونست #و@ یعنی چی بابام هر روز سخنرانی های الهی قمشه ای رو که از شبکه چهار پخش میشد گوش میکرد منم به اجبار و ناخودآگاه مجبور بودم گوش بدم چون گزینه ی دیگه ای نداشتم . همون سالا بود که باب راس هم از همون شبکه چهار پخش میشد . شاید ده یازده سالم بود ...شایدم کمتر یا بیشتر . گذشت . و موقعی ک سال های تحصیل در دوره راهمناییمو میگذروندم یادمه یه برنامه میداد از شبکه چهار به اسم : 'دو قدم مانده به صبح ' . مجریاش هم محمد صالح علای عزیز و رشید کاکاوند بودند . یه برنامه تو حال و هوای شعر و آرامش . اون وقتا هم مردم انقدر علاقه مند به شعر و موسیقی و هنر نبودند . شایدم بودن ولی نشون نمیدادن . به هر حال بهتر از الان بود که تو بیو اینستاشون یه جمله هایی مینویسند که آدم شاخ ...که چه عرض کنم دم هم در میاره . طرف یه هلو هاواریو رو به زور میگه اونوقت واسه من بیو انگلیسی زده . آقای x تمام اطلاعاتش از ادبیات همون یه جمله کلیشه ای و صد البته زیبای دکتر شریعتیه که میگه : دوست داشتن از عشق برتر است . و همین یه جمله رو تا میتونه کپی پیست میکنه . بدتر اینکه چار تا کتاب نخونده از این آدم ولی مدافع حقوق شم هست و دایه ی مهربونتر از مادر دکتر شریعتی . آخه زیاده روی تا چه حد .

عباس کیارستمی مرد . ولی واسه یه عده خوب شد . به هر حال تیپ روشنفکری و سینما دوستیو ...آخه خواهر من تو یه دفعه نشستی خانه ی دوست کجاست رو ببینی ؟ اونوقت پست تسلیت کپی میکنی که چه ؟

همین الان هم از آقا و خانم y بپرسی اسم بازیکنای اسپانیا رو بگو از aتا z رو برات میگه ولی بپرس محمد علی بهمنی کیه ؟ بپرس شهرداد روحانی کیه ؟ ببین چی جواب میگیری . 

این قصه سر دراز دارد ....

دم //صد برگی ها گرم ... حداقل یکی تو رسانه فهم هنری و ادبی داره . بدون ادا در آوردن و سر و صدا کردن . 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
elahe hosseinzade

هیچ

واقعیت اینه که حرفی برا گفتن ندارم فقط :

1.بعضی آدم ها صبح که از خواب بیدار میشن یه نقاب میزنن و از در خونه میان بیرون . تو تاکسی یه نقاب دیگه .سر کار یه نقاب دیگه و... کلکسیونی از انواع نقاب های مثبت و منفی و مشکل از اونجایی شروع میشه که ناچاری با این جور آدم ها معاشرت کنی .

2. سه تا کتاب جدید رو شروع کردم : "یک عاشقانه ی آرام " از نادر ابراهیمی . "ماه پنهان است "از جان اشتاین بک . و یک کتاب دیگه از موریس مترلینگ که اسمشو دقیق یادم نیس

3. اردیبهشت یعنی آغاز روزهای خوب  ... روزهای بهشتی

4.  آرزوی بهترین ها ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
elahe hosseinzade

در رفتن جان از بدن...

اولین سال زندگیم را با نفس گرم تو گذراندم با آغوش مهربانت با لالایی های مادرانه ات با مهر بی نهایتت و چه روزهای خوبی بود ... سالی که خواستم برای اولین بار با سواد شوم پدرم مرا در مدرسه ی نزدیک خانه تان ثبت نامم کرد گفت :" اینجوری خیال مون راحتتره " و هنوز عکس روز اول مدرسه م روی تاقچه خانه تان ایستاده . یادم است مدرسه ک تمام میشد و زنگ آخر ک میخورد انگار از جهنم خلاص شده بودم ...نه اینکه مدرسه بد باشد نه ...خانه ی شما زیادی خوب بود ....نقطه ی مقابل جهنم : بهشت .

گذشت... تابستان که میشد بیشتر آنجا میامدم ...تو عادت داشتی نماز مغرب و عشا را مسجد بخوانی . گفتی :با من میای مسجد ؟ و دستم را گرفتی و من برای اولین بار نماز جماعت خواندم ...و چقدر کیف کردم ...

بگویم از روزی ک تسبیح ات پر از گره شد و گفتی هر کار میکنم درست نمیشه ...گفتم اگه درستش کنم چی به من میدی ؟گفتی : حالا درستش کن تا بت بگم . درستش کردم و جایزه ی من شد یک بوسه ...

بگویم از شب های یلدا ...که نزدیک است و ...امسال ....  شب های یلدا که میشد سبد پر از میوه را جلو می آوردی و خودت برایمان انار میشکوندی و عجیب ک دستانت انارها را طلسم میکرد و یاقوتی ...که مباد دلمان بشکند...

بگویم از روزی ک جواب کنکور آمد و تو اولین کسی بودی که بی نهایت به وجد آمدی و تبریک گفتی و انگیزه دادی ...

بگویم که اولین بار حس خوب حرم امام رضا را در کنار تو نوشیدم ...

بگذار بگویم برایت :

از این بغض لعنتی بی پایان 

از این دو ماه و اندی ک نیستی و انگار هستی ...

از خودم که ندیدمت....

کاش بودی ...این بار خواستنم بی فایده است ... این بار برگشتی نیست ...ببخش بر من ...



زین پس اولین های زندگیم را بی تو تجربه میکنم ... 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
elahe hosseinzade

هفته ی دفاع مقدس و دیگر هیچ ...

آخه برادر من , خواهر من , سرباز امام زمان مثلا , رژه رفتن به چه قیمتی ؟ 
به قیمت معطل کردن مردم و راهو بند آوردن ؟ 
آیا این کار درستیست ؟؟؟؟؟؟؟
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
elahe hosseinzade

:)

من با دستانم دنیا را فتح خواهم کرد :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
elahe hosseinzade

بدون شرح ...

دختر جوان روی تخت بیمارستان خوابیده بود و در حالی که سعی داشت روابط بین پدیده ها رو درک کنه به پنجره ی کنار تخت خیره شده بود . به این فکر میکرد که اگه اون روز از خونه بیرون نمیومد اگه از خیابون رد نمیشد اگه اصلا ماشینی وجود نداشت اون حادثه پیش نمیومد و اون الان تو خونه بود نه تو بیمارستان  ... غرق اندیشه و مات پنجره بود که دختر بچه ای رو آوردن .
دخترک دوازده سیزده ساله به نظر میرسید با قدی نسبتا بلند و چشم و ابرویی مشکی ...
از حرف هایی که رد  و بدل میشد فهمید که پاهای دخترک دچار آسیب شده ولی اینکه این آسیب تا چه اندازه جدی ست را نمیدانست ...
صبح روز بعد پزشک بخش جهت ویزیت بیماران آمد .بعد از ویزیت از اتاق خارج شد و چند ثانیه بعد مادر دختربچه را صدا زد ...
دختر جوان نگران شد و این نگرانی بی جهت نبود قلبش آلارم داده بود حادثه ای در حال رخ دادن بود ...مادرش را فرستاد تا از گفتو گوی بین پزشک و مادر دخترک مطلع شود ...
چند دقیقه گذشت ...
صدای گریه ...
دلداری ...
هر دو مادر با هم وارد اتاق شدند .
دختر جوان پرسید :چی شده مامان ؟دکتر به اون خانم چی گفت ؟
_مادر در حالی که بغضش را قورت میدهد : گفت یه پاش از اون یکی کوتاه تر شده گفت دیگه نمیتونه راه بره ...
سرشو سمت تازه وارد کوچک برگردوند ...دختربچه هم سوال مشابهی رو پرسید ولی جوابی متفاوت از مادرش شنید : دکتر گفت به زودی خوب میشی فقط باید چند وقتی رو ویلچر بشینی ...اینو گفتو از اتاق زد بیرون .....
دختر جوان درد و با تموم وجودش حس کرد ....درد دونستنو ...
سردرد امونشو بریده بود ...کدیین ...مورفین...پتدین...فایده ای نداشت ...به مادرش گفت :مامان میشه دستتو بزاری رو سرم ؟
و عجب معجزه ای بود دست مادر ...شفا بخش تر از هر مسکنی ...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
elahe hosseinzade

حسادت

به شدت حسادت میکنم به کسایی که چیزی برای نوشتن دارند .
هر دفعه که صفحه مدیریت رو باز میکنم مواجه میشم با وبلاگایی ک دنبالشون میکنم و اغلب هم به روزند .
چند وقتیه که به شدت با کمبود سوژه  مواجه هستم و البته کمبود واژه , کمبود ...
به امید نوشتنی دوباره ...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
elahe hosseinzade

و حجتک علی من فوق الارض ...

اینجا مشهد ...

صدای مرا از رادیو بهشت می شنوید ...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
elahe hosseinzade

برداشت آزاد ...(1)

پنجره  ی اتاق بزرگ نبود ...ولی اونقدی بود که بتونه ازش بیاد داخل خونه...مدت ها بود که اتاقو زیر نظر داشت ...اتاق یه دختر بچه ی شش ساله  . .  .

با خودش فکر میکرد حتما خوابیدن در کنج یک سر پناه گرم خوشایند تر از هوای سرد بیرونه ...

با اینکه از بچگی تو سختی بزرگ شده بود و تقریبا به خونه های سرد و مرطوب و غذاهای پس مونده ای ک والدینش از سطل زباله ها فراهم میکردند عادت کرده بود ,ولی دلش میخواست لذت آرامش رو هم بچشه ...

این بود که نقشه ای کشید تا ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
elahe hosseinzade